از یک مثنوی
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:44
لاف ز مردانگی ات کم بزنضربه ی مردانه ی محکم بزنچون که نگاه تو خبر می دهد دست تو هم بوی تبر می دهدمجتبی افشاری پ.ن : دوبیت از یک مثنوی که هنوز کامل نشده است.
بت
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:44
با تهمتِ شرک از منِ عاشق نبری ناممن بنده ی آن ربّ بتی چون تو تراشم#مجتبی_افشاری #از_یک_غزل
خستگی
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:44
شعری ندارم. گاهی حتی گمان می کنم آدم چقدر باید بیکار باشد که بنشیند یک گوشه شعر بنویسد. یک کلمه ی شاعرانه بگویم: خسته ام. مردم خیال می کنند خوبم. می خندم. نخندم چه کنم؟ اما خدا داند که هیچ چیز مثل رفتن اشباعم نمی کند. احساساتی نشده ام. فکر نکن بلکه یقین بدان جا زده ام. دنیا خیلی کثیف است خیلی. و آدم...
نامی ز مردی مانده الله است اعلم
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:44
لعنت بر آن ناقابلانِ درخورِ هیــــچآن ظاهرا خاصانِ در باطن عوامی - - کز کاه ، کوهی ساختند ، از خویش اسمیاینگونه شد کز کوهِ "مردی" مانْد نامیمجتبی افشاریپ.ن :این دو بیت از غزلی 13 بیتی است. از آن رو شعر کامل را قرار نمی دهم که آمار دزدان بی مایه نمو یافته است. می دزدند و به نام خودِ ناقابلشان در جایی...
؟
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:44
می دانی؟ از عالم کثیف بیرون یک مجاری نه چندان عریض و طویل است به قلب آدم. اما آنقدر که اعتمادت را سلب می کنند و بدبین می شوی ، این مجاری رسوب می بندد. بدان حد که حتی دیگر خیال و هوای کسی هم قدرت عبور از آن را ندارد. دیگر هیچ چیزی راه به دلت ندارد. فکر کن ، حتی خیالش را هم راه ندهی. ما مجاری احساساتم...