خرید بک لینک
سلام. قرار بود این هفته ای که گذشت عازم مشهد بشوم. برای اولین بار در طی سالیان عمر بیهوده ام. جور شده بود. طلسم انگار شکسته بود و منِ لااُبالی طلبیده شدم. اما یک شب مانده بود به سفر همه چیز ریخت به هم. انگار کن کوهی از آب یخ آوار شد روی سرم. چنان ویران بودم که نشستم و با فشار بغض و دست آخر قطره قطره ی اشک هایم این غزل شکوه آمیز را نوشتم. نمی دانید چه حالی بودم. فقط یک ساعت از نشرش گذشت که همه چیز جور شد. فقط یک ساعت. نذر کرده ام شعری دیگر در وصف رئوفی اش بنویسم. دعا کنید قابل باشد. فعلا این شکواییه را داشته باشید. با درود بر آستانش :

دور از تو بادا کور ، چشمِ من
چشمم از این نامحرمی روشن !!!

بس رازها کز غیر پوشاندم
بل باشی ام اسرار را مخزن

حتی سلامم را نمی گویی -
- پاسخ ، به یک ابرو تکان دادن

یا کافی الخلق ، ای سراج الله
یا ضامن آهوی بی مأمن

دیگر چه می ماند مرا از عشق
وقتی تو می پنداری ام دشمن

گمراهم و هیچم نمی بینی
گمراه می خواهی مرا حتماً

کِی رانده ای از خود ضعیفان را؟
کی بوده ای اینسان غریب افکن؟

از من که سی سال است بی تابم
رسمش نبود این بی خبر ماندن

حق این نبود از من بپوشی روی
حتی به قدر یک سر سوزن

من سر می آوردم به دامانت
تو آتشم افکنده بر دامن

شوق عزیمت می درید از من
مست و زلیخاوار ، پیراهن

اینک گریبانم مرا مکفیست
افتاده ام یک گوشه چون آهن

رخت از جهان خویش بربستم
گویی که جانم می رود از تن

#مجتبی_افشاری

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

برچسب: نویسنده: هیراد دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 11:15

صفحه بندی