خرید بک لینک

عشق را در سنه ی بیستِ عمرم، چون شهد
در گلوگاه وجوم می ریخت
من نمی دانستم ،
حد شیرینی را
من نمی فهمیدم ،
این که دل می زند این شیرینی
واین که معنایی هست اگر این تلخیِ هر ثانیه را
همه از برکتِ آن شیرینی است

اوجِ نابینایی
تبِ حیرانی و بی پروایی
به "جوانی" سوگند
این ندیدن ها را
همه از چشمِ "جوانی" دیدند
من ولی از چشمش.

من نمی دانستم.
چشم من کورِ دو چشمانش بود.
سرِ من گرمِ دو پیمانه شراب.

"او چنان باران بود"
"آسمانی" و "زلال"
همه ی ذهن من از این دو سه معنا لبریز
من نمی دانستم ،
همه وهم است و غبار
آمد و شُست و گرفت
آن زلالی ها را
مهربانی ها را

"او" کدام است؟ تویی
بانیِ هر نفسِ بالاجبار
کز گلوگاه وجودم چون زهر
می شکافد دیوار
تا بمانم ده سال
خسته ، بی دل ، بی بال
آه این چیست که بر پای من است؟
حالیا خود تو بگو جز بند است؟
وآنچه در سینه ... به غیر از سوز است؟
وه چه سی سالگی ام مرموز است

هرگز از یادِ من ای همچو قمر ...
هرگز از خاطرم ای مَه پیکر ...
من نمی دانستم ، معنیِ "هرگز" را
تو چرا باز نگشتی دیگر ...

مجتبی افشاری


برچسب: نمی,دانستم, نویسنده: هیراد دادخواه تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:56

صفحه بندی