گمان کن هسته ی قِناس و لب تیزِ هلو را با گلوی عفونت زده و آماس کرده ای که سرمای اولین روز آذر برایت به ارمغان آورده قورت بدهی.
فکر کردن به بعضی واقعیت ها روح آدم را اینگونه می خراشد.
حوادثی که تو می دانی سالهاست تمام شده اند اما پذیرفتنش ممکن نیست یا برایت گران تمام میشود.
نوجوان که بودم بدین خیال که خیلی سخنورم و شهد و شکرِ حرفهایم از فرطِ دلنشینی ، زبان به دهان شنونده بند می آورد با لبخندی از سر رضایت به خود می بالیدم.
حالا سالها از آن روزها گذشته و من فقط غرق در حجم بیشتری از اوهام، چنان که پوست لطیف کودکی در آب پیر می شود، روح و روان می چروکانم ، پیر می شوم و دلم پر می کشد برای روزی که بشود و بتوانم انسانی را قانع کنم برای مهربانی ، برای تعهد و وفا ، برای ماندن و برای انسان ماندن.
اما شکسته ساقه ای چنین ، با چه رویی از شکوفه دادن دم می زند؟ مگر که پیوندش بزنند ، اما پیوند ما که با غم است.
ولله که این دهان گشادِ بد ترکیب با آن دندانهای برآمده ی بد قِلق که به گاهِ خندیدن به زشت ترین نحو ممکن با هم هماهنگ اند آن واقعیتی نیست که تصور می کنید.
این قهقهه های سبُک چنان با دلِ از غصه سنگینِ ما در تناقضند که حتی توصیفش خود تضادی ایجاد می کند دهشتناک و غریب.
برآنم تا ظاهر ِ مرا باور نکنید. من خوب سخنوری ام اما فقط برای خود، آنسان که هنوز در این سن و سال می نشینم پای منبرِ خودم و آنقدر مجذوب می شوم که دست آخر حالم ازین خلوت احمقانه به هم می خورد و خودم خودم را ترک گفته و می دَوَم سمت فراموشی.
فراموشیِ دو کَس ، خودم و رسالتم، استکانی به هم می زنم و می خوابم. چقدر این خوابِ اولِ آذر می چسبد.
#مجتبی_افشاری
#جدی_نگیرید
کانال تلگرام من :
telegram.me/gobaar
برچسب: خراشو بالروسي,خراش قرنیه چشم,خراش,
نویسنده: هیراد دادخواه
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 11:15